آراد نازدانه ی ما آراد نازدانه ی ما ، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 21 روز سن داره
عشق میان من و همسرم عشق میان من و همسرم ، تا این لحظه: 18 سال و 6 ماه و 11 روز سن داره
نيكان گليِ مانيكان گليِ ما، تا این لحظه: 8 سال و 28 روز سن داره

پسرانم آراد و نیکان

تا بماند به یادگار برای روزهای نوجوانی و جوانی عزیزانم از روزهایی که با عشق قد کشیدید و تک تک سلول های وجودمان رو لبریز از عطر خوش زندگی کردید

دی ماه 96

1396/10/25 13:42
نویسنده : مامان رویا
400 بازدید
اشتراک گذاری

و اما در احوالات دی ماه 1396

امسال دی ماه پسرم فقط 5 روز اول دی اومد مهد کودک و مابقی هم زحمتش با مامانی بود و کلاس مشاعره هم که اصلانیومدیم و خلاصه اینکه با اینکه گل پسری تو خونه بود ولی استرس های بسیار زیادی بر ما گذشت.از زلزله های متعدد و مریض ی های آرادی و کشتی سانچی و ......  ولی خدا رو سپاس که تمام شد و رفت.

از شب یلدا بگم که در کنار خانواده و خانواده دایی جان در منزل پرستو به سر بردیم و همه چیز خیلی عالی بود و فقط تنها مشکل هموم هول و ترس زلزله بود که نفسمان رو به شماره می انداخت و آن شب همگی همانجا در کنار هم سر کردیم و صبح هم دسته جمعی نقل مکان کردیم به خانه ی مادر جان.

هفته ی بعد به اتفاق همسر جان راهی شمال شدیم برای مراسم خواستگاری محسن. آرادی که از اول که راه افتادیم تو ماشین خوابید وهمچنان خوابش ادامه داشت تا تو ماشین موقع برگشت بیدار شد و در کل همه چیز خوب پیش رفت.اون روز هوا عالی بود مثل بهار و آراد تا تونست توی باغ بازی کرد و لذت برو و من کلا رهاش کردم و با خودم فکر کردم که در حق بچه های ما چه ظلمی میشه که توی این هوای آلوده ی تهران باید نفس بکشن.

تولد پوریا جانمان هم بود که 7 دی برگزار شد و یه جشن مفصل و حسابی بود و به همه خوش گذشت و گل پسرمان 9 سالشان تمام شد و وارد ده سال شدند.

 

دو هفته بعدتر هم همگی مهمون خونه ی ما بودند و تمام تلاشمان این بود که اوضاع و احوال عالی باشد و پذیرایی مفصل که شد ولی با تبی که پسر جانمان کرد کنترل  اوضاع از دستمان خارج شد و پذیرایی و ... افتاد بر گردن مهمان های عزیز. آن شب هم همگی تا ساعتای 3 صبح خونه ی ما بودند و بعد از اون هم هر کسی راهی خانه ی خود شد به جز مادر و خواهر عزیزتر از جان و پدر گرامی.متاسفانه هیچ عکسی در دست نیست.

بله برون عمو محسن هم 22 دی برگزار شد و ما هم 20 راهی شمال شدیم و مثل همیشه آراد بود و شیطنت و بازی با عمو و ذوق و شوق فراوان از دیدن خانواده ی پدری و کلی جنب و جوش و انرژی . از روز بله برون بگم که حال اینجانب به یکباره بد شد و راهی درمانگاه و بعد از آن هم بیمارستان شدیم و خلاصه به نیمه های مجلس رسیدیم و با این همه، همه چیز عالی بود و اوضاع بر وفق مراد و آرادی هم بسیار بسیار حالش رو برد و با کیان تا میتونست بازی کرد و آتیش سوزوند و در این بین هم هر بار سر به ما میزد و میگفت مامان زن عمو محسن اصلا خوشگل نیستا و بعد هم ادامه بازی و مثل معمول بیشتر زمان رو در کنار همسر جان سپری کرد.

پسندها (1)

نظرات (0)